تبليغاتX
شب سوخته

شب سوخته

تمام شب های اینجا سوخته از آب در آمدندومن که عاشق شب بودم مانند شب های دوست داشتنی ام سوختم


سلام گاهی اوقات انقدر از خودم دور می مونم که پاک فراموش می شم

این روزها بی احساس تر از هر موقع دیگه ام

هوا داره سرد می شه واین بدتر از همه است وخاطراتتی که ناخواسته آزارم می ده

 

از کوه ها سرازیر می شوند

صدای پای اسب های اصیل ترکی

شاید دوباره بزکشی شروع شده

شاید دوباره برگشته ای

شاید

بوی بوته های سوخته می آید

بوی نان تازه از تنور در آمده

ومن

می دانم که کشف شده ای

در پاکستان

با عطر های تنت آمیخته

تو آنقدر مستی

که در کوچه های تنگ نظر مزار هم

سکوت را به هم زده ای

وقانون جاذبه ات

میراثی است از حوا

حوا مادر کلان خوبی نیست

او تو را به زمین هدیه کرد

تا بازی آغاز شود

وتو فتنه

فتنه

فتنه

صدای پای اسب ها می آید 

وشاید تو برگشته ای

اما چقدر دور است

قریه ام

از کوه های سنگی پاکستان .  

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:17 توسط نرگس صابری |


قلبم می سوزه وتیر میکشه واحساس های متضاد از سر وکولم بالا میرن

چقدر راه گلوم بسته ست وهیچ هوایی نیست تا نفس بکشم

واین سپید که نمی خواستم تو این اوضاع براتون بنویسم اما .........

 

شانه هایت نلرزد

وابروهای پر پشتت گره نخورد

غیرتم اجازه نمی دهد

اشک هایت را پاک کنم

همین طور که هستی می خواهمت

نه با دست های کرم زده

نه با ابروهای چیده

می خواهم هر وقت بلوزت را

روی صورتم گذاشتم

نه بوی عطر های خارجی

بوی عرق خستگی ات

 وجودم را پر کند

پلنگ وحشی من

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 17:33 توسط نرگس صابری |


سلام

این روزها دوبیتی بارون شدم

و امید خوشتون بیاد

 

پس از باران پس از دلتنگی سرد

در این شب های بی احساس وپر درد

تو تنها تکیه گاه قلبم هستی

عزیز رفته ام امشب تو بر گرد.

 

شبانه سر به دریا می زند دل

نگاهش را به فردا می زند دل

بیاد لحظه های بی گناهش

کمی خنجر به اینجا می زند دل.

 

تو خوب خوب خوب خوب هستی

تو در عالم گل محبوب هستی

فقط در این میان من بد ترینم

تو آرامش درین آشوب هستی.

 

تمام درد یک زن بی قراریست

شب و روزش پر از چشم انتظاریست

خودش می داند او شاید نیاید

امید او وفای عهد یاریست.

 

واین که همین الان اومد .

سیه چهره قدی کوتاه دارم

نشان از زنده گی با آه دارم

نمی دانم چرا در قسمت من

همیشه گمشده در راه دارم.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 12:12 توسط نرگس صابری |


سلام

دوست داشتم نوشتن آسان باشد اما اکنون که قلم را میان انگشتانم دارم وذهنی که سرشار از

اندوه ودلتنگی است به هیچ رسیده ام .به نقطه ی صفر کلمات،آنجا که هیچ لغتی آرامش را به قلب های

انسانی نمی بخشد .

به همه چیز وهمه کس فکر می کنم ومی رسم به شب هایی که لبخند هایم رادر آغوشش رها

می کردم وبا دست های زمینی ام خاطرات را پشت ثانیه ها منتظر می گذاشتم.

این روزها سکوت را وفقط همین قدرت را برای سرکوب احساسات سخت ودردناکم دارم .بی آنکه بدانم 

چرا؟          ببخشید،مسافری که در اول راه خسته است ،اگر شما را با درون کودکی ام ناراحت کردم

ومی روم .یک روز می روم .غرابت وتنگ نظری این کوچه ها ازآن شما ،خاطرات روشن بامن

تنهایی برگ ها ریزان از آن همه تان ،کوله بار سفر از آن من ،دعای شما ازآن من وعشق ونگرانی من

 از آن شما باد. 

واین دوبیتی

همیشه با خودم دائم به جنگم

همیشه از دلم دائم به تنگم

نمی دانم چرا این روزها هم

اسیری خسته ام یا اینکه سنگم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 14:31 توسط نرگس صابری |


سلام

نمی خواهم چیزی بگم .این روز ها بد مرا دچار کرده .منی که سخت تر از همه بودم

وحالا فکر می کنم که چقدر این روزها عصیان زده شدن

عصیان زده و وحشی  

که مرا درون خودش پیچانده

وتنها پناهگاه شانه های خالی ام این روزها شده سخی

سخی که خودش از تنهایی نمی دونم کجاست

         *ندا *

دست هایم را که رها می کنی

آنقدر دلم غریب می شود

که نه چهل دور سخی

نه آن سقف بلند نارنجی

نه

 هیچ چیز مرا به آرامش نمی کشاند

دوباره پرنده ای می شوم

پرنده ای که

وقتی درخت افتاد

 آواره شد

وکوچه به کوچه گشت

تمام حجم دلش را

او همیشه پشت پنجره

به گلدان خالی فکر می کرد

به اینکه چقدر خالی است

حضور گل در گلدان

حالا پرنده پر کشیده

وسخی دوباره غریب می شود

غریب تر از دل من

غریب تر از گلدان پشت پنجره

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:46 توسط نرگس صابری |


سلام

این شعر رو برای دوستی که سخت نیازمند یاد شدن  هست گفتم

برای نیلوفر عزیزم

نیلوفر نادری

 

بزرگ شدی

واز دستان خویش افتادی

چقدر چشم هایت شکسته است

وگل های نیلوفری که طعمه ی مرداب شده

وتو که دست به دامان درخت پیری شدی

که سالهاست زیارتگاه کلاغ های مرده است

آرام راه برو

نیلوفر سپید من

مبادا خواب کسی در شهر به هم بخورد

مبادا پدر بفهمد 

که تو از گوشوار های کودکی ات بزرگ تر شدی

مبادا ...

سنگینی ات را روی دوش های من بگذار

ودیگر نخند

نخندبه ترک دیوار

نخند به بوی تنباکو

که از دست های مردت بلند می شود

نخند نیلوفر من

به سیاهی این شب طولانی

بیرون از وسعت چشم هایت

باران می بارد

وکسی گل های نیلوفر را خاک می کند

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:47 توسط نرگس صابری |


سلام

سلام

عیدتان مبارک وراستش می خوام برم برای یه چند مدتی تا با این دل لعنتی

تصفیه حساب کنم

شاید دیر برگردم و

در سراغم ای نسیم جستجو زحمت مکش

رفته ام آنسان که نتوانی به یاد آوردنم

 

از سه حرف شروع میشود

وبعد نقطه نقطه

پوستم ورم میکند

واو با سه حرف

زیر دریچه های مسدود پنهان است

سه حرف

از کوهها عبور میکند

از لابه لای گور های متعدد

به دشت می رسد

وبه پله های آسمان

حالا چشمانم ورم کرده اند

وطوفان ...

باید داد بزنم

سه حرف

های 

خدا

داری کجا می بریم ؟  

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 11:24 توسط نرگس صابری |


سرما زیر پوستم نفوذ میکند ومانع نوشتنم می شود همین که جاکتم را برداشتم شروع می کنم

سلام

همین چند روز پیش بالاخره این بغض سنگی وچند ماهه شکست

واین شگوفه از همون آبشار دلتنگی سرچشمه گرفته

وسالنگ معصوم من هم ...

نمی دانم اینهمه دلتنگی وسرگردانی از کجا می یاد

 

اصلا تقصیر من است

تقصیر دل من

که همیشه چشم می دوزد به نهال های تازه بر آمده

آری تقصیر دل من است

اینکه تو دوری

وجاده های لعنتی

مرا آورد به این شهر

شهری دل آزرده وغمگین

دیوارهای اینجا همه مرده اند

حتی مگس های پشت شیشه

حتی...

 تقصیر دل من است

 اینکه دلم شبیه تکه سنگی شده

تقصیر

تقصیر

تقصیر این نفس کشیدن اجباری

همه چیز تقصیر

شایذ خدا هم به اشتباه مرا آفرید 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 10:24 توسط نرگس صابری |


سلام یه چند وقتی زندانی بودم

تازه از محبس در اومدم

پس ببخشید

 

دست هایت را به من بسپار

واز چشمان مردم دنیا بالا برو

وبرایت مهم نباشد

اینکه چقدر روز هایم ناآرامند

چون کودکی دندان درد

در آغوش مادری خسته

برایت مهم نباشد

اینکه یک سال شد

وتو هنوز در راهی

شاید روزی در تونل های سالنگ

جنازه یخ زده ای را پیدا کنند

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 11:34 توسط نرگس صابری |


سلام

 چند وقت پیش فال گرفتم می دونی چی اومد

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید           که زانفاس خوشش بوی کسی می آید

آره شاید خداهم می خواد دلم رو الکی خوش کنه

شاید خداهم دلش برای من سوخته

شاید

ولی چه خیال زیبایی

تقدیم به همتون

 

بگذار که ابرها ببارند

تا زمین مرده ی دلم

خشخاش بکارد

شاید اینبار چشمانت

معتادم شوند

 

چشم هایت از جنگل وجودم بیرون زده است

آهوی وحشی

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 12:3 توسط نرگس صابری |



 



Design by : Night Skin